درباره نویسنده
جواد کاظمینی
نوشتن ابراز وجود نیست! نوشتن نشان دادن زوایایِ پنهان جامعه است. اگر حرفی هست, باید درون آدمی را شعله ور سازد. و اگر غیر از این باشد, سکوت بهترین راه است.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • جواد کاظمینی
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • تنهایی یا رفتن؟
  • در آن روزها...
  • سکوت!
  • انتهای من...!
  • سوگند...
  • گذر عمر...!
  • من خودم هستم!
  • آخرین روزهای اسفند...
  • کوچ خاطره ها...
  • آزادی !
  • آن روز...
  • آغوشت را...
  • آینه.
  • دلیل بودن من اندیشیدنِ به توست.
  • این روزها...
  • باران در من!
  • تناسُخ!
  • بودن تو.
  • خواهم رفت.
  • خسته از خویشم!
  • عشق و دل تنگی هایش!
  • مرا با خود ببر.
  • تو را دوباره می خوانم.
  • پنجره ای رو به فردا.
  • حال من!
  • در شهر خبری نیست.
  • جاده.
  • رهایی.
  • گفتم با من بمان.
  • گفتنیها کم نیست!
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
دوستان من
     
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



حال من !
تنهایی یا رفتن؟
نویسنده: جواد کاظمینی - ۱۳٩۱/٢/٢۸

همیشه در جدال با خود

وقتی پاسخی برای رفتن

از این هیاهو نداشتم

به تنهایی پناه می آوردم.

اما گویی امروز تنهایی هم

راهی برای گریز و نجات نیست!

نمیدانم باید ماند و به تنهایی تکیه داد

و یا نه! باید رفتُ دل به جای دیگری داد.

با خود می اندیشم که

در تنهایی بودن و زجر کشیدن بهتر است

یا از تنهایی گریختنُ گام در راهی دیگر نهادن.

 ابهام این روزهای من

تضاد میان ماندن و رفتن است.

نظرات ()



در آن روزها...
نویسنده: جواد کاظمینی - ۱۳٩۱/٢/۱۸

در آن روزهایی که

دیدنیها کم بودُ وقت تنگ

 هوا مملو از دود بودُ آتش

و هدف تنها رفتن بود

نه برگشتن!

من در این شهر یک هو

بر اثر یگ شگفتی

پایان یافتم.

در آن روزها که ایستادن جرم بود

و قدم زدن در تنهایی

فرار از محکومیت بود

من و تو

به جرم دانستن از

داشتن ها محروم شدیم.

این هدیه ی آن روزهایی بود

که من و تو دست در دست هم

برای رهایی دیگران

چشم هایمان را به روی

خوشبختی خود بسته بودیم.

این مردم که روزی تو

مرا از بی مهری آنان آگاه کرده بودی

مرا به بهانه ی دوست داشتن آنان

بی خردانه طرد کردند.

ولی افسوس که من و ...

هنوز به بودن این مردم

امیدها بسته ایم.

 

نظرات ()



سکوت!
نویسنده: جواد کاظمینی - ۱۳٩۱/٢/۱٤

سکوت کلام بی صدایی نیست!

سکوت فریاد دردی ست در انزوا

سکوت حکایت دانستن و

نتوانستن است.

سکوت هجرت از بی هوده

زیستن است

سکوت را در هر جانی

راهی نیست

سکوت تنها در دل کسانی جای دارد

که هم قافله ی عشق باشند.

سکوت شکوه و گلایه نیست

ولی احساسش لرزاندن دل هاست.

سکوت گرچه تنها بودن است

اما از تنها ماندن گریزان است

سکوت آدمی را در زمانهای گوناگون

رها میکند

تا با یاد آوری گذشته و حال

برای انسان فردا

شکلی از بودن دیگر را

طراحی کند.

سکوت رفتن از خود نیست

سکوت بازگشت به خویشتن است

سکوت, من و تو هستیم

سکوت شکستنی ست

مشروط بر اینکه

من و تو در آینده

برای رهایی

ما شویم.

 

نظرات ()



انتهای من...!
نویسنده: جواد کاظمینی - ۱۳٩۱/٢/۸

انتهای من بی پایان است

و پایان من همچنان چشم به راه من!

و من در تضادِ میان این دو

امیدم به فردای دیگر است

فردایی

که حالش روشنی ما باشد

حالی که در آن روشنی اش

گستاخی و تجدد نباشد

دوست دارم روشنی فردای ما

رهایی از قید تکرار باشد

دوست دارم در فردایی حضور داشته باشم

که عشق در آن متجلی باشد

دوست دارم انتهای من

آغاز تو, برای دیگران باشد.

نظرات ()



سوگند...
نویسنده: جواد کاظمینی - ۱۳٩۱/۱/۳۱

سوگند به تنهایی ام

که من در این تنهایی

تنها, به تنهایی تو می اندیشم.

سوگند به تنهایی ما

که در این تنهایی

جای پای هیچ نامحرمی یافت نمی شود

جز تنهایی ما.

من هر شب در این تنهایی

یاد تو رادر جانم

عشق تو را در وجودم

و هوای تو را در سینه ام می ریزم

تا به واسطه ی حضور اینان

در این تنهایی

گامی به تو نزدیکتر شوم.

نظرات ()



گذر عمر...!
نویسنده: جواد کاظمینی - ۱۳٩۱/۱/٢٤

روزی گفتی زندگی خوابی بیش نیست.

و من بعد از رفتن تو آموختم که گذر زمان خوابی بیش نبود!

و زندگی پیوسته در زمان حال جریان دارد

زندگی در رفتن تو هیچ نقشی نداشت

اما در ماندن من بسیار

و کار زمان در این بود

که تو را با خود ببرد!

و مرا با یاد تو در خود تنها بگذارد.

تنهایی! وقتی فاجعه میشود

که تو در خلوت خود هم تنها باشی

اما تنهایی من تنها ماندن نبود!

تنهایی من پر از وجود کسانی است

که در زندگی همیشه جاوید هستند.

من, زمان را که تعددی بود از فرصت لحظه ها

از دست دادم

اما زندگی را نه.

چون همیشه بودن خود را در او, نه تنها احساس میکنم

که میبینم.

 

 

نظرات ()



من خودم هستم!
نویسنده: جواد کاظمینی - ۱۳٩۱/۱/۱٧

من نه شاعرم و نه نویسنده!

من فقط خودم هستم

نه مثل تمام آدمهای دیگر!

مثل خودم هستم, ولی همچنان یک انسانم.

یک انسان معمولی, اما عاشق

من تنها کمی بیش از اندازه عاشقم

که در این راه

عشقم را به وسیله ی واژگان برای دل خویش بیان میکنم.

یک انسان عاشق برای دلواپسی هایش نیازمند تایید دیگران نیست

آن چیزی که نیاز درونی او را اشباع میکند

گوش دادن به ندای درون خویش است

انسان عاشق برای احساس خود رویا پردازی نمیکند

اما با خیال دوستیِ دیرینه ای دارد.

دیگران بر من خرده می گیرند که چرا مزخرف میگویم

اما اینان غافل از این هستند که زیستن امروز مُزخرفی بیش نیست.

در دنیای اکنون دوستی به معنای حقیقی, خیلی پیشتر از اینها جان داده است

و مصلحت اندیشی گویی راهی ست بسوی خود خواهی!

من حال خودم را در اینجا برای کسی بیان نمیکنم

من در پی این هستم که حالت خود را به حال تبدیل کنم.

نوشتن کار من است

و بیان احساسم, رسالتی ست در مسیر بیاد آوردن خود.

 

 

نظرات ()



آخرین روزهای اسفند...
نویسنده: جواد کاظمینی - ۱۳٩٠/۱٢/٢٥

روزهای آخر این سال

وقتی مردم مترصد تبدیل فصل دیگری هستند

وقتی هوایی تازه در سینه ها متجلی میشود

من جدا از این مردم

و دور از این تجلیگاه

در آخرین روزهای اسفند باقی خواهم ماند.

تو خوب میدانی!

از من مپرس چرا و چگونه.

خوب میدانی که لذت عشق ورزیدن

در ماندن است

البته پس از رفتن!

من طول این سال را

به امید رسیدن روزهای اسفند نفس میکشم

وقتی به آن روزها نزدیک میشوم

احساس میکنم دل کندن از این حال, کار من نیست.

نفس کشیدن در این روزها

چنان شورانگیز است

که احساسِ مرا

وا میدارد تا برای همیشه در همین روزها باقی بماند.

نه!

من هرگز چنین حقیقت اساطیر گونه ای را

به واقعیتهای رایج کنونی, اما بی روح

نخواهم داد.

اما سعی خواهم کرد در همین روزها

سبزی را با تمام وجود

در جانم بریزم.

 

 

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »